|
امتداد سرخ
|
[ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
سلام یک بنر مقام معظم رهبری طراحی کردم البته اسمش برگرفته از وبلاگ قطعه 26 بود با ابعاد 3 متر در 2 متر و 50 سانت که اون رو در اختیارتون قرار می دم به همراه والپیپرش با رزولیشن 768*1024 دانلود بنر و والپیپر در اندازه واقعی - ادامه مطلب
ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
سلامیک مداحی دیگه ی بسیار زیبا و دلنشین از برادر احمدی در هیئت بیت النور بهشهر با موضوع کربلا دانلود در ادامه مطلب ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
سلام مطلبی رو که براتون گذاشتم با صدای مداحی دلنشین برادر احمدی در هیات بیت النور بهشهر هست این رو برا خودم و اونایی که آرزوی شهادت دارن گذاشتم لینک دانلود رو در ادامه مطلب ببینید برای ذخیره بر روی ذخیره کلیک راست کرده و گزینه save target as رو بزنید ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
سلام
شاید خیلی زیاد مورد استفاده قرار بگیره من که خیلی دوسش دارم چون وصف حال اونهایی که امسال نتونستن برن راهیان نور برا دانلود به ادامه مطلب سری بزنید ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
سلام
یه پوستر امام و رهبری طراحی کردم که اونو در زیر می بینید جهت نمایش در اندازه واقعی سری به ادامه مطلب بزنید
ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
اين روزها با توجه به نزديك شدن به نيمه ماه مبارك رمضان و داغ شدن زمان اجراي محافل قرآني دو عدد بنر با فرمت eps قرار دادم تا اگه کسی خواست از اونها استفاده کنه هیچ مشکلی نداشته باشه .
تصوی بنر اول
تصوير بنر دوم
فال دانلود بنر های فوق را در ادامه مطالب خواهید یافت ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
اين پوستر از طراحي هاي خودمه كه جهت استفاده شما قرار مي دهم
جهت نمايش عكس در اندازه واقعي به ادامه مطلب سري بزنيد
پوستر در پايين صفحه مي باشد اگر نمايش داده نشد با كليك راست و انتخاب گزينه شو پیکچر منتظر نمایش عکس بمانید ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
دوستاني كه به مناطق جنگي جنوب كشور عزيمت كردند و از اروند كنار هم بازديد كردند مي دونند كه در اون منطقه صداي زيباي عمليات والفجر ۸ در حاشيه مسير پخش مي شود و اين صدا همه ي بازديد كنندگان رو تو حال و هواي جنگ و جبهه مي بره
ماهم براي اينكه يك خدمتي به دوستان كرده باشيم اين فايل رو آپلود كرديم تا دوستان هم بتونند استفاده داشته باشند . لازم به ذكر است كه اين فايل با تلاش بچه هاي ما از موسسه ي ره آوين تهيه شده كه از آن دوستان نيز تشكر مي كنيم لينك دانلود فايل رو در ادامه مطالب مشاهده نماييد ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
امشب بعد از مدت ها وارد صحنه وبلاگ نويسي شدم
حالم خيلي گرفته است مي خوام يه مداحي خيلي ناز در وصف شهيد و به زبان زيباي طبري ( مازندراني ) براي استفاده از همه ي علاقه مندان قرار بدم . اين مطلب مداح محترم برادر مقيمي درچهاردهمين يادواره شهداي مهديه بهشهر مداحي كردند كه حاضرين (همان طور كه از صداي جمعيت مشخص است)دچار غم و اندوه فراوان شدند به گفته شاهدان مراسم مادران شهدا نسبت به اين شعر خيلي علاقه نشان دادند . حجم ۴.۱۱ مگا بايت مداحي شهدا با صداي مداح برادر مقيمي [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
برداشتهايي كوتاه از زندگي شهيد غلامي جنگ تمام شده بود. همه برگشتند به شهر. البته براي شهريها جنگ زودتر از اين حرفها تمام شده بود. براي بعضي از بچهها هم نه تنها جنگ تمام نشده بود، بلكه تازه كارها شروع شده بود. غلامي از اين دسته آخري بود. در زمان جنگ، مسئول تعاون لشكر بود. بعد از جنگ شده بود فرمانده گروه تفحص شهدا. تازه كارش شروع شده بود. □ حاج محمود توكلي ميگفت: جنگ تمام شد، آمديم اصفهان، اون روزا وضع اقتصاديمون خوب نبود، سرمايه هم نداشتيم، كار خاصي هم بلد نبوديم. رفتيم سراغ زمين پدري، با چند تا از بچهها شروع كرديم به كار كشاورزي. اوضاع بد نبود. صبح ميرفتيم، غروب ميآمديم. به كار تو بيابون هم عادت داشتيم. الآن هم هنوز تو بيابونها داريم زندگي ميكنيم. همان روزاي اول شهيد غلامي اومد سراغمون. ميگفت: بياييد بريم منطقه، خيلي از بچهها هنوز اونجان، بايد بريم سراغشون. ميگفت دلم آروم نميگيره. با اين حرفهاش حتي با شوخي ما رو برداشت برد منطقه سراغ شهدا. □ جنگ تمام شده بود. كلي شهيد برگشته بودند به شهر، اما هنوز خيليها نيامده بودند. يكيشان حاج آقا مصطفي ردانيپور بود. شهيد غلامي هم ليستي از «از سفر برنگشتهها» جمع كرده بود. خيلي از اسامي رفقاش رو نوشته بود؛ اول از همه شهيد ردانيپور بود. تا امكانات رو تحويل گرفت، رفتيم كردستان سراغ آقا مصطفي. با اون بدن مجروحش آنقدر بين جنوب و اصفهان و كردستان رفت و آمد تا بالاخره مجوز ورود به خاك عراق رو گرفت. □ به حاج محمود گفتم ازش چي برا مردم بگيم؟ روحياتش چه طوري بود؟ رفت تو فكر و با لبخندي گفت: عجيب مردمدار بود، خيلي هواي بچهها رو داشت، با همه مهربون بود. احترام بزرگ و كوچك رو نگه ميداشت. □ ÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
به ياد شهيد احمد كاظمي «او بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود. آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله ميكشيد و او با اين شوق و تمنا در كارهاي بزرگ پيشقدم ميشد.» رهبر معظم انقلاب اين كلمات را در وصف «احمد كاظمي» فرمانده نيروي زميني سپاه گفتند. آقا وقتي بر پيكر آن شهيد عزيز حاضر شدند، مردن را براي كاظمي و امثال كاظمي كم دانستند و ايشان را شايستة شهادت برشمردند. هفت روز بعد، مراسم بزرگداشت آن شهيد عزير از طرف معظمله در مدرسة شهيد مطهري تهران برگزار شد. ما نيز براي يافتن رفقاي شهيد كاظمي در آن محفل حاضر شديم. جمعيت به حدي بود كه مسير در ورودي تا صحن حياط مدرسه، يك ربع طول كشيد. دور حوض وسط حياط، حلقههاي متعددي شكل گرفته بود و مسجد مدرسه مملو از جمعيت بود. جالب بود در ميان آن جمع كه اكثرشان بچههاي سپاه و ارتش و جبهه رفتهها بودند، فرزند مقام معظم رهبري را كه در گوشهاي ايستاده بود، از شباهت شگفتش به پدر شناختيم؛ گويي آقا به سنين جواني بازگشته بود! از خيليها سؤال ميكرديم، بلكه برخي از نزديكان و همرزمان شهيد كاظمي را بيابيم. بالاخره يكي را يافتيم: حاج رسول رحيمي. حاج رسول با دوستان قديمي كنار حوض جمع شده بودند. يكي مدام اشك ميريخت؛ ديگري از خاطرات جبهه ميگفت و حاج رسول كه 24 سال از بيسيمچي او در جبهه تا معاونت او در سپاه را تجربه كرده بود، خودش را كنترل ميكرد و خاطره ميگفت. نخواستيم آن فضاي قشنگ را به هم بزنيم و فقط نظارهگر شديم. حاج رسول زبان حسرت گشوده بود و ميگفت: آيا حق من نبود كه با او بروم؟! ميگفت: روز عرفه تماس گرفت كه آيا همه چيز براي دعاي عرفه آماده است. گفتم: بله. گفت: خرما چي؟ گفتم: خرما براي چه؟! گفت: خرما هم بخر! آن روز دوستان قديمي جنگ، كه برخي پس از مدتها به هم رسيده بودند، با هم حال خوشي داشتند. در اين ميانه، يكي رسيد و پس از ديدهبوسي مفصل با حاج رسول و دوستان ديگرش، با بغضي فروخورده گفت: رسول، اين معجزة احمد است كه با شهادت خودش، بچهها را دوباره دور هم جمع كرد. حاج رسول حال مصاحبه نداشت؛ پس قرار را براي بعد گذاشتيم تا انشاءالله خاطرات ناگفتهاي را تقديم شما كنيم. از مسجد كه بيرون آمديم، دوباره آن فرزند شبيه پدر را ديديم. ايستاده بود منتظر تاكسي. [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
من فقط گفتم: «خب!» گفتم: «خب، پس...» نه، «پس» هم نگفتم. فقط گفتم: «خب!» همين. قرارمان همين بود. منور كه ميزدند آب ميشد مثل آينه. حتي جهيدن پشهها روي آب را هم ميشد ديد. نور منورها را برميگرداند. گفته بودم به همه. شرط كرده بودم باهاشان. نميشد كه به خاطر دو نفر همه را به كشتن بدهيم. زحمات چند ماهه را به هدر بدهيم. نه فقط ما؛ چند لشكر. صبح تا شب كارمان شده بود جزر و مد شط را اندازه بگيريم؛ با آن دستگاههاي عجيب. بعضيهايشان شبيه دوربين بودند. بعضيهايشان مثل... مثل، چه ميدانم، امروزيها ميگويند پاركومتر... از پاييز شروع كرديم. بهمان هم نميگفتند اين كارها براي چيست؟ قرار است چه كار كنيم؟ آموزش هم ديديم. تمرين هم كرديم. روزي ده ـ دوازده ساعت... بيشتر... تا شب قبل. كاش به شما هم ميگفتم: «نه.» ميگفتم: «نياييد.» ميگفتم: «شما نميتوانيد؛ بچهايد!» مثل آن چند نفر كه گذاشتمشان كنار گفتم: «شما نميتوانيد با ما بياييد... داداش خودم هم بود. عصباني شد. عصباني شدند. اصرار كردند. التماس كردند. فحش دادند. گفتند نامرد.» گفتند: «بيمعرفت، بيوجدان!» گفتند: «نميبخشيمت.» گفتند: «جلويت را ميگيريم.» گفتند: «شكايتت را ميكنيم. ميگوييم تو نگذاشتي.» اگر وسط آب يكيشان به هم ميريخت، كلك همه كنده بود. دوتايشان هم ضعيف بودند. نميكشاندند تا اونور آب. نفس نداشتند. اما شما... فكرش را هم نميكردم. البته فكرش را كرده بودم. براي همين هم شب قبل با همه شرط كرده بودم. يادتان هست؟ همه قبول كرده بودند؛ همه به جز رفعتي؛ غلام رفعتي كه گفت: «آخه...» گفت: «اگر...» گفت: «شايد از نظر شرعي...» گفتم: «تو نميخواد بيايي!» كاش همان موقع... من چه ميدانستم؟ ساعت درست يك بود كه زديم به آب. آرام آرام، يكي يكي فرو ميرفتيم توي آب. جلوي همه بودم. سر برگردانم. مثل دانههاي تسبيح با يك طناب به هم وصل بوديم. شما نفر چهارم و پنجم بوديد. موجها كوبيده ميشد به صورتهايمان، به سينههايمان، به پهلوهايمان. جلو ميرفتيم. عقب پرت ميشديم. به اين طرف و آن طرف پرتاب ميشديم. چند ده متر جلوتر از دژ به آب زده بوديم تا با بازي موج جلوي دژ به ساحل برسيم. منور كه ميزدند، آب نور منورها را باز ميگرداند و اروند مثل روز روشن ميشد. وسطهاي آب دوباره برگشتم به عقب. تا نصف ستون آمدم. منور زدند. لبهاي همه تكانÇÏÇãå ãØáÈ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
چند روز کارمان گشتن بود و زیر آفتاب سوختن و دست خالی برگشتن ، مهلت تفحص ما تا روز نیمه شعبان تمام می شد . نیمه شعبان رسید ، بعضی بچه ها پیشنهاد کردند کار را تعطیل کنیم و روز عید به خودمان برسیم آما یکی از دوستان که بعدها به درجه رفیع شهادت نائل شد گفت : نه ، تازه امروز روز کار است باید برویم عیدمان را از آقا بگیریم همه به این قصد حرکت کردیم اما هر چه بیشتر گشتیم ناامید تر شدیم . آفتاب داشت غروب می کرد که صدای ناله ی همان دوستمان را شنیدیم که گفت : آقاجون دیگه خجالت میکشیم تو روی مادرای شهدا نگاه کنیم . باید وداع می کردیم و بر می گشتیم ، بغض توی گلوی بچه ها ترکید و به گریه افتادند . دقایقی به همین صورت گذشت . لحظه ای بعد فریاد همون دوست شهیدمان بلند شد توجه همه ی ما به سمتش جلب شد مگر چه اتفاقی افتاده بود ؟ همون دوستمون وقتی رفته بود شاخه ی شقایقی رو برای معراج شهدا در بیاره متوجه شد که شقایق درست روی جمجمه ی یک شهید رشد کرده بوده و همین میخکوبمان کرد . چه حالی می شدی اگه بعد از استعلام اسم اون شهید تو نیمه ی شعبان می فهمیدی اسمش مهدی منتظر قائم است ؟ [ ] [ ] [ امتداد سرخ ]
[ ]
|
|
| [ ØÑÇÍ ÞÇáÈ : í˜ ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |